|
|
|
کانون بازنشستگان مجلس شورای اسلامی
صفحه اصلی » عمومی کانون بازنشستگان مجلس شورای اسلامی
بازدید:30
0.0 (0)
غدیریه، گر محمد هست ختم انبیا - گشته بر خاتم نگین یعنى على ..
[1391/08/10]

غدیریه، گر محمد هست ختم انبیا - گشته بر خاتم نگین یعنى على ..  

اشعاری در ستایش غدیر

تقدیم به پیشگاه امیر المومنین

شاه نعمت اللّهى

گر امامى بايدت معصوم و پاك - مى طلب شاهى چنين يعنى على
گر محمد هست ختم انبيا - گشته بر خاتم نگين يعنى على
ساقى كوثر امام انس و جان - مصطفى را جانشين يعنى على
فتح و نصرت داشت در روز غزا - بر يسار و بر يمين يعنى على
پيشوايى گر گزينى اى عزيز! - اين چنين شاهى گزين يعنى على
مخزن الاسرار اسماى اله - نفس خيرالمرسلين يعنى على
بود با سر نبوت روز و شب - رازدار و هم قرين يعنى على
دين و دنيا رونقى دارد كه هست - كارساز آن و اين يعنى على
اين نصيحت بشنو از من ياددار - دايما ميگو همين يعنى على
ناز دارد بر جميع اوليا - آن ولى نازنين يعنى على
صورتش در طا و ها مى جو كه هست - معنى اش در يا و سين يعنى على
دست برده ازيد بيضا به روز - معجزه در آستين يعنى على
معنى علم لدنى بى خلاف - عالم لوح مبين يعنى على
در ولايت اولين اوليا - در خلافت آخرين يعنى على
نعمت اللّه خوشه چين خرمنش - دلنواز خوشه چين يعنى على
(1)

آفتاب اوج ولايت

( لامع درميانى 1076 ه )

مقبول انت منى و ممدوح هل اتى - قايل به قول لوكشف و دافع مضار
زوج بتول و ابن عم حضرت رسول (ص ) - قايم مقام احمد و محمود كردگار
خيبر گشا و قافله سالار دين حق - مالك رقاب قنبر و داراى ذوالفقار
خورشيد را چه حد كه زند لاف روشنى - جايى كه گشته سايه او مطلع النهار
جايى كه گشت دوش نبى نقش مقدمش - كلك مرا چه حد كه شود منقبت نگار...
از خشم او بود شررى صرصر خزان - از لطف او بود اثرى نشئه بهار
از خامه اى كه شرح صفاتش رقم كند - نبود عجب كه بارد اگر نافه تتار
چون بحر نعت و منقبتت بيكران بود - كى مى كند خيال منى اندر آن گذار
در روضه ات كه كعبه سيه پوش هجر اوست - هر دم كنم به خويشتن اين مطلع آشكار
كاى زاده حريم حرم شاه نامدار - گشته بلند صيت كمالت به هر ديار
(2)
در درگهت كه غيرت باب الجنان بود - افتم به سر كه سازم از آن تاج افتخار
در صحن آستانه قدس آشيانه ات - بار دگر شوم ز ترنم سخنگزار
كاى آفتاب اوج ولايت تويى تويى - مولاى عاجزان سيه روزگار خوار
كشتى شكستگان محيط گناه را - لطفت به نيم جذبه رساند به اعتبار
شاها منم كه در ره مدح و ثناى تو - گرديده ام به توسن نطق و بيان سوار
دانم يقين كه مرحمتت همرهى كند - دارم به راه مكرمتت چشم انتظار
چون نيست نعت ذات تو را مقطعى از آن - گرديده است بار دگر مطلع آبدار
افتاده ام به بحر معاصى حباب وار - دست من است لامع و دامان هشت و چار
(3)
از حد گذشت طول و ز هم بگسلد كلام - از بهر اختتام دو دست دعا بر آر
سر سبز باد باغ مراد موافقت - چندان كه هست رشك خزان رونق بهار
بى توشه باد راه اميد مخالفت - تا هست مطلب دل عاشق وصل يار
(4)

در منقبت اميرالمؤمنين على (ع ) و اثبات ولايت و خلافت او


( فياض لاهيجى 1072 ه )

سزاى امامت به صورت به معنى - على ولى آن كه شاهست و مولى
جهان همچو چشم است و او همچو مردم - جهان همچون لفظ است و او همچومعنى
ولى ولايت وصى وصايت - هدى هدايت هم اعلى هم ادنى
اگر نور او در ميانه نبودى - بماندى دو عالم چو عينين اعمى
بود گرد راهش بود نقش پايش - دم عيسى مريم و دست موسى
بود نور او سر ايجاد عالم - بود ذات او قدرت حق تعالى
به فرض محال ار دهد زهر قاتل - بود به كه غيرش دهد من و سلوى
چو او حمله آرد چه رستم چه دستان - چو او معجز آرد چه موسى چه عيسى
بيا بر سر كوى جاه و جلالش - ببين ريخته بر سر هم تجلى
ببينى اگر روضه پاك او را - كم آيد به چشم تو خورشيد اعلى
همه خادمانش عقول مجرد - همه چاكرانش نفوس معلى
چه بدبخت باشد كه در حشر گردد - جدا از در او به جنت تسلى
اگر قرب او با پيمبر نبودى - نمى گشت واجب مودت به قربى
ترقى بود بى ولايش تنزل - تنزل بود با ولايش ترقى
به عشرتگه حضرت بى زوالش - تمنى فرو ريخته بر تمنى
امامت كسى را سزا شد كه دارد - تحلى به فضل از رذايل تخلى
قوى بازو، از خاطر اوست ، دانش - گرانمايه از صحبت اوست تقوى
دل مرده از گفته اوست زنده - چه باشد ازين بهتر احياى موتى ؟
فداى ره او چه دانش چه بينش - طفيل در او چه دنيا چه عقبى
شهى كز شرف كرده اوصاف او را - خداوند تنزيل صد جاى املى
كلام الهى چه سابق چه لاحق - همه مدحت اوست حق كرده انشى
نبينى به قرآن نه سوره نه آيه - كه نبود در او از كمال وى انهى
چه تدبير كردند ارباب عدوان - كه قدرش كنند ازجهان جمله اخفى
وليكن ز مشت غبارى چه خيزد - نماند در آفاق خورشيد مخفى
ز دمهاى سرد حسودان بدگو - نشد نور او در نقاب توارى
بلى مشعل آفتاب درخشان - ز باد نفس كى توان كرد اطفى
بود افضل خلق بعد از پيمبر - جهات فضايل چو در اوست مطوى
هم از علم وافر هم از حكم ظاهر - هم آداب زهد و هم آيين تقوى
هم از سبق اسلام و قرب پيمبر - چه از روى صورت چه از روى معنى
شجاعت به حدى كه تا روز محشر - هم از بازوى اوست دين را تقوى
به او مستند پيشوايان امت - در انواع دانش در آداب فتوى
به او جسته نسبت چه قارى چه واعظ - بدو كرده نازش چه صرفى چه نحوى
به تفسير آيات ، او بوده مرجع - به تاءويل تنزيل ، او بوده ماءوى
به تعليم علمش فنون تعلم - به ارشاد سرش علوم لدنى
به هر واقعه عقل او بوده مرشد - به هر مساءله علم او بوده مفتى
بود جمع در وى شروط امامت - به نص صريح كلام الهى
امامت ز عصمت برد استقامت - به نص امر عصمت پذيرد تمامى
نصوص طهارت بر او هست وارد - براهين عصمت در او هست جارى
احاديث بالغ به حد تواتر - هم از روى لفظ و هم از روى معنى
ز قرآن كنم اول اثبات مطلب - دگر از احاديث اتمام دعوى
ليذهب به شان كه بود و يطهر - ز يتلوه شاهد به سوى كه ايمى
به تنزيل شد هل اتى از چه منزل - نبى را ز بلغ چرا كرد عتبى
كه از انما بود مقصود ايزد - به سايل كه انگشترى كرد اعطى
كه بود آن كه با او به فرمان ايزد - نبى شد مباهل به قوم نصارى
به رد برائت كه گرديد ماءمور - به اعطاى رايت كرا كرد انهى
كرا با نبى بود فضل اخوت - كرا با اولوالعزم حد تساوى
به شاءن كه جبريل شد لافتى گو - پيمبر براى كه گفت انت منى
به روز غدير از براى كه مى گفت - به بالاى منبر نبى است اولى
براى كه بود اين كه گرديد صادر - حديثى كه نقل است در طير مشوى
چرا كرد امر سلام امامت - چرا اجر تبليغ شد حب قربى
كسى كاين فضايل مر او راست ثابت - كسى كاين دلايل در او هست مجرى
بود در امامت ز هر غير سابق - بود در خلافت ز هر غير احرى
يقين محض جهل است و عين شقاوت - نمودن به او ديگرى را مساوى
چه جا دارد اين كز ره علم گويد - كسى اين كه غيرى ازو هست اولى
مرا نيست باور كه از اهل دانش - به دل كرده باشد كسى اين تجرى
مگر اين كه در نيل جاه و مراتب - نمايد تقرب به ارباب دنيى
خدايا تو دانى كه فياض مجرم - ندارد به جز درگه شاه ملجى
به وى بخش دانسته تقصير او را - به وى بخش چندين گناهان عظمى
ز من كم مكن نعمت مهر او را - كه در هر دو عالم مرا اين بس اجرى
(5)

در وصايت و ولايت على (ع )


( فيض كاشانى 1007 - 1091 ه )

آمدم بر سر ثناى على - اى دل و جان من فداى على
مظهر كبرياى لاهوت است - چون كنم وصف كبرياى على ؟
نفس پيغمبر است و سر خدا - چه توان گفت در ثناى على
قدر او برتر است از كونين - كى ثنايى بود سزاى على ؟!
جز خدا قدر او نمى داند - به خداى من و خداى على
در حق غير، كى فرود آمد؟ - ز آسمان نص انماى على ؟
از كجا شرح مى توانم كرد - آنچه حق گفت در وفاى على
وه كه بيگانگان چها كردند - چون نبودند آشناى على
آن جماعت كه حق او بردند - سعى كردند در جفاى على
به خدا در جهان پس از احمد - نشود هيچ كس به جاى على
بعد از آن باقيان اهل البيت - حجج حق و اوصياى على
حسن مجتبى ، حسين شهيد - آن دو فرزند دلگشاى على
سيد عابدين و باقر علم - صادق و كاظم و رضاى على
تقى و هادى و زكى ، مهدى - دودمان بتول تاى على
باد از ما درود بر ايشان - تا بود در جنان بقاى على
هر دو عالم طفيل ايشان است - هر دو كون آمد از براى على
روز محشر حساب جن و بشر - وا گذارد خدا براى على
او قسيم بهشت و دوزخ ماست - اين خبر آمد از خداى على
من كيم تا زنم از ايشان دم ؟ - يا كه باشم سخن سراى على
گر بپرسند كيستى ؟ گويم - ذره اى محو در هواى على
يا نيم هيچ جز محبت او - پاى تا سر همه ولاى على
لايق بندگى نيم او را - جان پاكم به خاك پاى على
ياالهى به روز حشرم ده - جاى در سايه لواى على
مهر او را شفيع من گردان - بهره ور سازم از لقاى على
حاليا ده به نقد توفيقم - تا شوم تابع هداى على
كارهاى مرا چنان گردان - كه بود جمله در رضاى على
يافتم ره به سوى درگه تو - از سخنهاى جانفزاى على
ديده روشن شد از غبار رهش - راه ديدم به توتياى على
با من آن كرد، كان سزاى وى است - نيستم من ولى سزاى على
من ندانم چه سان كنم شكرش ؟ - هم تو از من بده جزاى على
شكر آن كورهم نمود به تو - تو بيفزاى بر علاى على
گنهم گر چه هست بى حد و حصر - ليك هستم ز اولياى على
نامه ام گر تهى است از حسنات - دل پر دارم از ولاى على
مهر او مى برد مرا به بهشت - مى روم سوى حق به پاى على
همچو سايه كه مى رود پى مهر - مى رود فيض در قفاى على
(6)

در مدح على (ع ) و اشارت به ولايت آن سرور


(حزين لاهيجى ت : 1103 ه -و: 1180 ه )

آمد سحر ز كوى تو دامن كشان صبا - اهدى السلام منك على تابع الهدى
شد زان سلام زنده عظام رميم من - گفتم به صد نياز كه اهلا و مرحبا
آن خوش نسيم كرد چو آهنگ بازگشت - باز آمدم به خويش از آن سكر دلگشا
يك دامن اشك در قدمش ريختم به عجز - گفتم به او نهفته كه : روحى لك الفدا
چون مى كنى زيارت آن خاك آستان - چون مى رسى به درگه آن كعبه صفا
از من بكن به خاك درش عرض سجده اى - گردد اگر قبول ، زهى عز و اعتلا
پس بعد ازين زمين ادب بوسه ده بگو - كاين خسته نيست بى تو دمى از غمت جدا
روزى كه بود در كف من دامن وطن - پايم همين به دامن خود بود آشنا
آشوب دهر زد سرپا بر بساط من - بگرفت ذره ذره كف خاك من هوا
برداشت صرصر از سر شاخ آشيان من - افگند هر طرف خس و خاشاك من جدا
اكنون چوبيد با كف خالى نشسته ام - شرمندگى است حاصلم از خويش و آشنا
ديشب صبا نهفته به گوش دلم دميد - كاى خامه ات ز نافه مشكين گرهگشا
طبع سخنور تو بهار شكفتگى است - چون غنچه سر به جيب فرو برده اى چرا؟
سر كن ره ستايش شاهنشهى كه هست - نعلين پاى زائر او تاج عرش سا
نفس نبى ، على ولى ، حجت جلى - صاحب لواى هر دو سرا شاه اوليا
جانم ز هوش رفت ازين خوش ادا سروش - بيگانه ساخت از خودم اين حرف آشنا
زد جوش آب و رنگ بهار طراوتم - شد شاخ خشك خامه من گلبن ثنا
كاى آستان قصر جلال تو عرش سا - وى مهرومه به راه تو كمتر ز نقش پا
خياط قدرت ملك العرش دوخته است - بر قد كبرياى تو تشريف انما
تبليغ بلغ است ز شان تو آيتى - توقيع كبرياى تو تنزيل هل اتى
برد از زمانه نور وجود تو تيرگى - اى نير ظهور تو در حد استوا
ميدان دين نداشته مردى به غير تو - ثابت شد اين قضيه به برهان لافتى
دريا، گداى دست گهربارت از كرم - پيش كف تو، ابر عرق ريزد از حيا
غير از تو كيست آن كه تواند گذاشتن - بر دوش سرور دو سراپاى عرش سا
اى نورديده را به غبار تو التجا - خاك درت به كعبه دلها دهد صفا
توفيق شد رفيق كه چندى به كام دل - سودم جبين به خاك تو يا سيدالورا
پرواى آفتاب قيامت نمى كنم - در سايه لواى تو يا صاحب اللوا
شرح محامدمت كه از آن قاصر است عقل - كلك زبان بريده من چون كند ادا؟
شاها! تويى كه از كرمت خاطر حزين - دارد ز خوشدلى به رخ صبح خنده ها
هر صبحدم به صيقل مهر تو آسمان - آيينه ضمير مرا مى دهد جلا
كامى كه هست از تو طلب مى كند دلم - چون ذات توست واسطه رحمت خدا
ديگر اميد آن كه دهى سرفرازيم - گردد سرم ز سجده به خاك تو عرش سا
ختم سخن نما به دعايى ز روى صدق - اكنون كه هست صبح اجابت جبين گشا
تا هست مست شور تو سرهاى سرخوشان - تا هست گرم عشق تو دلهاى آشنا
از جوش ذكر و غلغل زوار روضه ات - پيوسته باد گنبد افلاك پر صدا
بيگانه نيست در نظر رهروان عشق - گر نام اين قصيده نهم منهج الولا
(7)

در ستايش عيد غدير


( سروش اصفهانى 1285 ه )

ماه دگر مرغ برآيد نواش - باغ بيفزايد برگ و نواش
گلبن پژمرده ز باد خزان - تازه كند باز نسيم صباش
زنده كند ابر درختان همه - مايه دهد ايزد زاب بقاش
باد صبا بر گل و بر ياسمن - عنبر گستر شود و مشك پاش
سبزه شود گردشگاه تذرو - خفتن گه بر گل و گه بر گياش
سير نه در دشت چريده گوزن - بر سمن از اين پس بينى چراش
گر چه برهنه است كنون بوستان - پوشد نوروز پرندين قباش
گل برد از جاى ، دل عندليب - باز كند شيفته و مبتلاش
مرغ بهارى بگشايد زبان - از بر مدح على مرتضاش
نايب دادار و در شهر علم - شهره شده اين لقب از مصطفاش
نفس خودش خواند نبى در نبى - برد چو با خويش بزير كساش
معجز پيغمبر شمشير او - معجزه موسى عمران عصاش
موسى گر كرد عصا اژدها - تيغ على بود نى اژدهاش
دستش بگرفت به روز غدير - كرد سرو سرور و سالار ماش
گفت به فرمان خداوند عرش - كردم امروز امير شماش
دست بدوده كه ز لغزش بريست - آنكه بود دست بدست خداش
دست كسى كاو به چنين دست داد - بر كشد از چاه به چرخ سهاش
تخت سليمان رهى دلدلش - برخى قنبر پسر برخياش
كرسى از مرتبتش پايه يى - عرش برين عشرى از كبرياش
كعبه ولادتكده حيدرست - كرد خليل از قبل اين بناش
آنچه طلب كرد كليم و نديد - ديد رسول قرشى در لقاش
با او همراه به عرش و به فرش - يار زمين بود و رفيق سماش
گرد كه بنشستى بر موزه اش - ديده ربودى ز پى توتياش
ديو گريزان شود از كلك من - چون كه به ديوان بنويسم ثناش
(8)

در مدح عيد غدير


( سروش اصفهانى 1285 ه )

امروز كردگار بود روز رحمتش - بر بندگان تمام همى كرد نعمتش
امروز دين و داد كمالى تمام يافت - اسلام سود بر سر عيوق رايتش
امروز با پيمبر مرسل پديد كرد - مقصود آنچه داشت خداى از رسالتش
بسپرد مصطفى در دين را به مرتضى - مولاى مؤمنان شد و هارون امتش
مرد احد مبارز صفين امير بدر - شهره در آسمانها صيت شجاعتش
جزويست هل اتاش ز مجموعه كرم - حرفيست لافتى ز كتاب فتوتش
بر خلق آسمان و زمين حجت خداى - شمشير تيز بر سر كفار حجتش
داده رسول او را در حربها لوا - كرده خداى بخشگر نار و جنتش
بودست از عبادت جن و بشر فزون - در روز حرب خندق بر عمر و ضربتش
از باره در به قوت دادار در ربود - زيرا كه بود قوت دادار قوتش
گردد مشيت ملك العرش ازو پديد - از بهر آن كه اوست مخل مشيتش
دست خدا و صنع خدا زو شود پديد - هر صانعى نمايد با دست صنعتش
روزى كه شد پيمبر انگيخته به خلق - مر خلق را به حب على بود دعوتش
بيخ درخت بر شده طوبى بود نبى - شاخ درخت و ساق ، عليند و عترتش
تابنده شده به طور و پراكنده شد ز هم - همچند چشم سوزنى از نور شيعتش
خوانده ولايتش را ايزد حصار خويش - ايمن كسى كه شد به حصار ولايتش
تا شهد حب او نچشى كى برى نصيب - از جوى انگبين بهشت و حلاوتش

به نقل از : سايت آويني

یادداشت ها
Parameter:38769!model&284 -LayoutId:284 LayoutNameالگوی متنی کل و اخبار