|
|
|
کانون بازنشستگان مجلس شورای اسلامی
صفحه اصلی » سایر » مقالات
بازدید:54
0.0 (0)
سوغات
[1390/09/26]

سوغات  

خاطره ای به قلم آقای عباس صداقی

سوغات

خاطره از : آقاي عباس صداقي

كتم را آويزان كردم و برگشتم و نشستم روي صندلي ، پشت ميز كارم و چشم در چشم مردي شدم كه زل زده بود به من و به پهناي پنجه دستش شناسنامه گرفته بود سمت صورتم . دختربچه اي با صورت رنگ پريده كنارش ايستاده بود و او هم خيره نگاهم مي كرد گرسنه بود ، حتم دارم كه گرسنه بود چشمهايش اين را مي گفتند نمي دانم تا به حال خيره به چشمهاي گرسنه اي نگاه كرده ايد. چيزي شبيه چشم روزه دار دم افطار است ؛ با يك فرق اساسي كه توي چشم گرسنه يك دردي هست و يك چيز ديگر كه مي ترساندت .

تجربه به من ثابت كرده بود كه حتي اگر اخلاق را رعايت نمي كني ، بايد رعايت يك گرسنه را بكني و حالا دو گرسنه دردمند روبرويم بودند كه از بد حادثه سراغ نمايندگاني را مي گرفتند كه در تهران ملاقات نداشتند و فقط در شهر خودشان با مردم ديدار مي كردند براي اين كار دليل منطقي هم داشتند كه (( چرا مردم گرفتار و دردمند با كلي هزينه و اتلاف وقت آن همه راه را بكوبند و بيايند و كار بشود يا نشود .)) همين دليل منطقي را به آن آقا منتقل كردم با تأني و لحني دوستانه و برخي دلايل منطقي ديگر . در تمام مدتي كه دلايل كاملاً منطقي و اداري ام را مي گفتم به چشمهايم خيره شده بود و همانطور دستش و شناسنامه هايي كه نشمرده مي شد فهميد زيادند را گرفته طرف من و دختر هم از كنارش تكان نمي خورد . انگار عضلات بدن هردويشان خشك شده بود پلك هم نمي زدند . دلايل منطقي ام كه تمام شد ، لحظه اي درنگ كرد ! بعد دختر را روي صندلي نشاند و برگشت سمت من و با همه توانش فرياد زد :

اين شناسنامه ها رو بشمار !، بشمار! ، ندارم ،‌به خدا ندارم !. دخترم ، همين دخترم از وقتي كه به دنيا اومده مريضي قلبي داره . الان نه سالشه و بايد اورژانسي بستري مي شد . اورژانسي ، همش نه سالشه . از اون وقتي كه به دنيا اومده و فهميديدم ،توي بيمارستان (...) وقت عمل گرفتيم و الان چند وقت مي شه؟ ها؟ چند وقت مي شه؟ تاحالا بستريش نكردن ،‌تاحالا ننونستيم بستريش كنيم !!...  .

عصباني بود ، عصباني كلمه مناسبي براي گفتن حال آن مرد نيست و مي دانستم كه اين حرفها هم آخر اين مسئله نيست، مي دانستم يك قدم تا ياغي شدن مرد باقي مانده و از شرح دادن دردهايش در ميان يك عده غريبه كه اميد داشت مشكلش را حل كنند و حل نشده بود بيشتر عصباني مي شد و يك قدم مانده بود تا ياغي شود و شد.

دارم بهتون مي گم ،‌گوش كنين دارم بهتون مي گم اگه همين امروز ، همين امروز اين قضيه حل شد، كه ‌شد ،‌نشد ،‌جلوي چشماتون و باقي اين مردم و اين مجلس خودم و دخترمو آتيش مي زنم و جونمو خلاص مي كنم و ... .

مستأصل شده بوديم نه از اين بابت كه در روند كاريمان اختلال ايجاد كرده بود و باعث تجمع باقي حاضرين و تشويش ديگر مراجعين شده بود و با اينكه تهديدش ،‌تهديد انجام شدني بود تمهيداتي براي اين قبيل مراجعين و چنين لحظاتي پيش بيني شده بود تا خداي نكرده فردي از سر ناچاري اقدام به عملي نكند كه جبرانش مشكل باشد استيصال ما از بابت احساس همزاد پنداري با هموطني بود كه خواسته به حقش را نمي توانستيم برآورده كنيم ، در همان حالي كه ايشان را دعوت به صبر مي كرديم و اوضاع را به سامان ، ‌متوجه همكاري شدم كه از طبقات ديگر به محل كارما آمده بود و ناخودآگاه پرسيدم :

-        آقاي ... شما توي بيمارستان ... آشنايي چيزي نداري ؟

كمي مكث كرد و گفت :

-        خواهرم كه اونجا بستري بود با يه نفر آشنا شدم ،‌چطور مگه ؟

قصه مرد و دخترش را گفتيم و خواستيم كه تماس بگيرد :

-        ببينم چي مي شه ، قول نمي دم .

اين حرف كه گرهي از احوال به هم پيچيده مرد و دخترش و ما را باز نمي كرد ، گفت و رفت.

شنيده بودم كه مؤمنين تا از كاري اطمينان  حاصل نكنند قولي نمي دهند،‌ ولي در آن شرايط تمام فكر و ذكرمان اين بود كه آن مرد را آرام كنيم و مراقب باشيم تا تهديد خود را عملي نكند تا اينكه همكارمان تماس گرفت كه :

زنگ زدم ،‌گفت راهنمائي شون كنيد بيان بيمارستان، انشاءاله حل شه .

دو روز بعد از اين اتفاق بود كه يك باره ديدم آن پدر مجدداً به دفتر آمد يك دفعه تمام اتفاقات دو روز قبل از ذهنم گذشت و زير لب گفتم ((خدايا خودت رحم كن))  سلام و احوالپرسي كرد . سلامش ترسم را ريخت توضيح داد كه دخترش را بستري كرده اند و ليستي هم از لوازم پزشكي مورد نياز همراه داشت .

رفتم هلال احمر گفتند دارند و به قيمت پايين هم مي دهند ولي شرمنده پول اونم ندارم .

پرسيدم چقدر و گفت . با يكي از همكاران مشورت كرديم و ايشان هم با ديگر همكاران و همگي هزينه خريد تجهيزات را داديم . احساس خوشايندي داشت ، حس مي كردم كه همكاران در آن روز رفاقت بيشتري نسبت به يكديگر ابراز مي كنند و مهربانتر شده اند .

حدوداً يك ماه از اين موضوع گذشته بود كه يك روز صبح ، آن مرد دوباره آمد و البته اين بار خوشحال .

-        مي خوام بگم عمل قلب دخترم موفق بود . اومدم تشكر كنم و اگر هم قبول كنيد دو تا دبه ماست از شهرمون براتون آوردم .

با خوشحالي به شهرش برگشت و سوغاتش را برايمان باقي گذاشت . سوغات ماست شيرينش و شيريني حس زيباي همنوع دوستي را .

 

 

یادداشت ها
Parameter:34931!model&284 -LayoutId:284 LayoutNameالگوی متنی کل و اخبار