wait لطفا صبر کنید
مجلس شورای اسلامی
| | |
کانون بازنشستگان مجلس شورای اسلامی
صفحه اصلی » کانون » به قلم بازنشستگان
بازدید:2416
0/0 (0)
[1395/03/05]

به قلم بازنشستگان  

از کلیه بازنشستگان محترم دعوت می شود

مقالات خود را بصورت word از طریق ایمیل برای ما ارسال، تا در این صفحه درج شود - با احترام - مدیر سایت

kanon@parliran.ir

 

  مراحل مرگ عاطفی

به قلم : آقای مجید جمشیدیان

مقدمه
زن و شوهری را در نظر بگیرید که برای شما الگوی یک زوج موفقند. آنها با یکدیگر رفتار خوبی دارند و به هم احترام می گذارند و زندگی مالی مستحکمی بنا نهاده اند ؛ به خواسته های هم ارج می نهند و در نهایت زوج موفقی به نظر می رسند. این طرز فکر شما ، یک روز در حالی که مشغول خوردن شام و گفتگوی خانوادگی هستید به یکباره با شنیدن خبر جدایی آن زوج به هم می ریزد. هر چه فکر می کنید نمی توانید علتی منطقی برای این اتفاق بیابید. همه گوشه و زوایای مغزتان را می کاوید تا نشانه ای دال بر مشکلات زناشویی آن زوج بیابید. اما به نتیجه خاصی نمی رسید .

چه اتفاقی می افتد که روابط عاطفی و پیوند های خانوادگی و اجتماعی از بین می روند و جدایی جای آنها را می گیرد ؟ حتما دلیلی هست . ولی ناشناخته تر از آن است که شما به وجودش پی ببرید.
مراحل چهار گانه مرگ عاطفی

زوال و مرگ روابط عاطفی در ۴ مرحله اتفاق می افتد :

۱- مخالفت

۲- رنجش و عصبانیت

۳- عدم پذیرش و طرد

۴- سرکوبی

در اینجا به سیر و روند این فرایند نابود کننده روابط عاطفی خواهیم پرداخت :
۱-مخالفت
در هر نوع رابطه ای که میان دو انسان شکل می گیرد همیشه درجه ای از مخالفت وجود دارد و تضادهای فکری و رفتاری جزیی طبیعی از روابط میان فردی ما را تشکیل می دهند.

اما مخالفت می تواند درجات مختلفی داشته باشد. مخالفت پنهان در برابر مخالفت آشکار. صحنه ای را در نظر بگیرید که در یک مهمانی خانوادگی بزرگ نشسته اید و همسر شما در حال تعریف خاطره ای از شما می باشد که اصلا دوست ندارید دیگران چیزی درباره آن بدانند ؛ مضاف بر اینکه این چندمین باری است که همسرتان این داستان را با آب و تاب تعریف می کند. شما شروع به خودخوری می کنید یا طوری به وی نگاه می کنید که بفهمد مایل به تعریف داستان توسط وی نیستید. این درجه خفیفی از مخالفت است در برابر اینکه شما با صدای بلند وی را از گفتن داستان منع کنید. راه دیگری هم وجود دارد ؛ سعی می کنید خود را آدم متمدنی نشان بدهید که این موضوعات کوچک برایش مهم نیست و از مطرح شدن آنها در جمع حتی لذت هم می برد !!

اگر کمی به زندگی روزانه خود دقت کنید متوجه می شوید که در زمینه ابراز مخالفت های بجا و به موقع تا چه حد فعال هستید. آیا حفظ ظاهر می کنید و در درون خود خوری ؟ آیا مستقیما ناراحتی خود را به شخص مقابل انتقال می دهید ؟

بیشتر مردم مخالفت های خود را به بهانه بد جلوه کردن در نظر دیگران ابراز نمی کنند و تظاهر می کنند که چنین احساسی ندارند. آنچه در اینگونه موارد افراد به خود می گویند این است : « این مسأله بزرگی نیست ، اینقدر ایرادگیر نباش ، هیچکس کامل نیست ، فراموش کن چرا دردسر درست می کنی ؟ »
در زمینه عاطفی و در زندگی زناشویی این مسأله مخالفت به کرات اتفاق می افتد. زیرا تعداد تعاملات میان فردی زوجین خیلی زیادتر از انواع دیگر روابط است و به همین نسبت احتمال بروز اختلاف میان آنها بیشتر است.

اگر مخالفت های کوچک خود را بیان نکنید و با توجه به تعداد موارد پیش آمده ، از خیر مطرح کردن آنها بگذرید ، این مخالفت های کوچک جمع شده و کم کم به علامت هشداردهنده بعدی یعنی رنجش و عصبانیت تبدیل می شود. حال کمی به زندگی با شریک عاطفی خود فکر کنید و اتفاقات هفته گذشته را مرور کنید و مواردی را که با همسرتان در زمینه آنها اختلاف داشتید بیاد آورید.

طرز برخورد شما با این اختلافات چگونه بوده است ؟ طرز برخورد شما با این مخالفت ها در وهله اول شاخص خوبی برای سلامتی ازدواج شما می باشد.

اینکه بهترین زمان برای بیان نظر خود چه زمانی است مهم است ، جلوی دیگران بیان نکردن درست است ولی اصلا بیان نکردن نیز مطلوب نیست .
۲-رنجش و عصبانیت

عصبانیت و رنجش ، نوع شدیدتر مخالفت هایی است که روی هم جمع شده اند و به صورت احساس تنفری موقتی ابراز می شود . در این مرحله شما فرد مقابل را سرزنش و ملامت می کنید و فرد مقابل هم عکس العمل نشان می دهد و شما را مورد حمله قرار می دهد. خیلی مواقع که سر موضوع کوچک و بی ربطی دعوای بزرگی راه می افتد علت آنرا باید در جای دیگر و موضوع دیگری جستجو کنید.
از اثرات رنجش و عصبانیت می توان به جدایی عاطفی موقت بین شرکای عاطفی اشاره کرد. عصبانیت با فشار روحی زیادی همراه است و انرژی زیادی از شما می گیرد.

اگر رنجش و عصبانیت ، مدام تکرار شود شما در مقام جلوگیرنده آن ، با به درون ریختن این عصبانیت و رنجش و انباشت انرژی منفی بسیار در درونتان پا به مرحله سوم می گذارید.

۳- عدم پذیرش و طرد

بعد از یک دعوای مفصل ، در را به هم می کوبید و از منزل خارج می شوید در حالیکه احساس یاس و پوچی سراسر وجودتان را فرا گرفته است . این در حالی است که از جار و جنجال و دعوا هم خسته اید و منزل را برای رسیدن به آرامش ترک کرده اید . در حقیقت از همسر خود فرار کرده اید. این مرحله ممکن است به صورت دیگر و در درون منزل اتفاق بیافتد. شما در منزل و زیر یک سقف هستید ولی به یکدیگر بی اعتنایی می کنید و یکدیگر را مورد بی توجهی قرار می دهید. در واقع وی را هم از دیده و هم از دل بیرون می کنید. این مرحله می تواند یک ساعت به طول بیانجامد و لی تا چند روز و چند هفته هم ممکن است طول بکشد. بیشتر جدایی ها و طلاق ها در این مرحله اتفاق می افتد. این دوره بحرانی ترین دوره اختلافات و در حقیقت زمان به زانو در آمدن آخرین تلاش های عاطفی طرفین برای بقای زندگی مشترکشان می باشد.

در طرد و عدم پذیرش ، آنقدر فشار روحی و تنش زیاد می شود که فرد برای خود فضایی تازه و آرام طلب می کند و اینگونه از زندگی زناشویی خود عقب نشینی کرده ، میدان مبارزه را ترک می کند در حالیکه پیوندهای عاطفیش آخرین نفس ها را می کشد.

اما طرد و عدم پذیرش هم می تواند لاینحل باقی بماند و با تکرار و انباشت در طول یک دوره زمانی ، شما را به مرحله نهایی گسست عاطفی تان سوق دهد.
۴- سرکوب

گوشه ای از رستوران ، ساکت و تنها و عبوس نشسته اید و زندگی خود را مرور می کنید. به زندگی مشترک با همسرتان و تمام زحماتی که برای این زندگی مشترک متحمل شده اید فکر می کنید. تمام لحظات شیرین زندگی زناشویی خود و نظرات خانواده و فامیل درباره زندگیتان را از خاطر عبور می دهید و به حرف های آنها بعد از جدایی خود فکر می کنید. در این لحظه در یک عکس العمل طبیعی ، شما نمی خواهید در نظر دیگران آدم شکست خورده ای به نظر برسید. پس باید کاری بکنید و همه این زندگی خوب را نجات دهید. به یکباره همه چیز مرتب می شود و کدورت ها از وجودتان رخت می بندند.
اینجاست که شما در دام سرکوبی افتادید و همه احساسات منفی و عصبانیت و رنجش و طردهای مداوم خود را سرکوب کردید تا آبرویتان حفظ شود و خانوادتان پابرجا بماند. در این لحظات شما با خود می گویید : « بیشتر از این ارزش جنگیدن ندارد ؛ بگذار همه چیز را فراموش کنم ؛ خسته تر از آنم که بتوانم با موضوع سر و کله بزنم.»

سرکوبی نوعی احساس کرخی و بی حسی است. شما دیگر احساسات منفی خود را حس نمی کنید. اما در مقابل بهای بزرگی می پردازید و دیگر احساسات مثبت خود را نیز لمس و درک نخواهید کرد. شما از نظر عاطفی فلج شده اید و تا پایان عمر ، یکنواخت و بی احساس به نمایش کسالت آور زندگی خود ادامه می دهید. ماسکی از لبخندها و احترامات ساختگی به چهره می زنید و دیگر شور و نشاط سابق را ندارید. زندگیتان قابل پیش بینی و کسل کننده می شود و خستگی مزمن جسمی به سراغتان می آید.

آنچه این مرحله را فاجعه آمیز می کند نوع رابطه ای است که بین زوجین وجود دارد. به این ترتیب که همه چیز خوب و مرتب به نظر می رسد و طرفین به ظاهر زندگی خوبی در کنار یکدیگر دارند ؛ اما در واقع بسیاری از استعدادها و مهارت های عاطفی خود را فراموش کرده اند و به یک نیمه مرده ماشینی تبدیل شده اند که زندگی محدود و بی طراوتی را دنبال می کند و خبر بد این است که در این مرحله خود فرد هم احساس می کند که خوشبخت است و زندگی خوبی دارد ، غافل از اینکه بسیاری از قسمت های وجودش در حالت نیمه خاموش به سر می برد . هر دو طرف در این مرحله یاد گرفته اند چه انتظاراتی داشته باشند و چه انتظاراتی را نداشته باشند.
در انتهای سخن

عده زیادی از ما در مراحلی یا در همه زندگی خود درگیر این مرگ عاطفی می شویم. اما علاج کار در کجاست ؟

مسلما در روراست بودن با خود و دیگران و بیام مخالفت ها در همان زمان شکل گیری و ابراز ناراحتی و رنجش ها در مرحله بعد. در کنار پرورش این عادت پسندیده ، فراگیری و تمرین مهارت های حل مسأله و گفتگوی معطوف به نتیجه عینی و مؤثر نیز باید در دستور کار قرار گیرد. اگر در حال حاضر در گیر این مرحل هستید ، وضعیت خود را کامل تشریح کنید و با در نظر گرفتن هدف های کوچک و دست یافتنی قدم به قدم از مرگ عاطفی خود فاصله بگیرید. مهمترین قدم ، پذیرش واقعیت وجود اشکال در زندگیتان است. زیرا بزرگی می گوید : « زمانی که آگاهی به وجود می آید ، تغییر آغاز می شود . »

منبع:درمان احساسات ، جان گری ، هاله گنجوی


به یاد دوست (شهید شهریاری اولین رئیس اداره تبلیغات و انتشارات مجلس)

به قلم : سعید حیدری-تیر ماه 91

دلت، دریا بود و و نگاهت توفان، هماره  نامت بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان باد.

درست سی سال پیش بود که پدرشهیدم( شهید آیت الله محمد علی حیدری نماینده دوره اول مجلس واز شهدای هفتم تیر) مرا به آقای دکتر ولایتی کارپرداز محترم وقت دوره اول مجلس شورای اسلامی  معرفی نمود؛ در آن زمان خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی در نهاوند بودم و در حزب جمهوری اسلامی نهاوند بخش فرهنگی - تبلیغاتی در آن شهر فعالیت داشتم به همین خاطر علاقه داشتم در بخش فرهنگی روابط عمومی مجلس همکاری کنم.

 از همان زمان بود که با شهید حاج احمد شهریاری آشنا شدم در وهله اول چهره ای نورانی، شاداب و سرزنده اش مرا سخت مجذوب خود ساخت، دریادل و  فعال و خستگی ناپذیربود روح شوخ طبعی داشت و دائم به فکر انجام کارهای بزرگ بود . سخن گفتن از شهید حاج احمد کاری بس سخت و دشوار است و بیان خاطراتی که در آن ایام حساس آغاز بکار مجلس و دوران دفاع مقدس و مقطعی که منافقین در پی ضربه زدن  به نیروهای انقلابی بودند بس دشوارتر.

شهید شهریاری از آنجا که سری پرشور داشت از ابتدا قانع به انجام کارهای اداری صرف و پشت میز بودن و ریاست کردن نبود، در همان آغاز ایشان پیشنهاد ایجاد بخش فرهنگی تحت عنوان "دفتر تبلیغات مجلس شورای اسلامی" را ارائه نمودند و سالها با عنوان رئیس دفتر تبلیغات ( بعدها اداره تبلیغات و انتشارات نام گرفت ) و با دو نفر نیرو در مجلس به فعالیت پرداخته شد .

او که در رشته اقتصاد دانشگاه تهران تحصیل می کرد در انجمن اسلامی دانشگاه هم فعالیت فرهنگی داشت . به واقع فرهنگی بود دغدغه اش آگاهی بخشی و اثر گذاری بود. بمناسبت های مختلف در راهروهای مجلس قدیم نمایشگاه کتاب برگزار میکرد، ساده و بی تکلف بود؛ یادم می آید در آنزمان اتومبیل شورلت مشکی رنگی از واحد موتوری در اختیار ما بود و خودش رانندگی میکرد به مراکز انتشاراتی و کتابفروشی ها سر میزد و ماشین را پر از کتاب میکرد تا سقف، به گونه ای که خودش از بیرون پیدا نبود و مقابل مجلس کتابها را تحویل ما میداد و در همان حال رانندگی، فکر نوشتن مقدمه برای کتاب کارنامه مجلس بود ، دستی بر قلم داشت، مطالب کتابهای منتشره روابط عمومی را به قلم خودش تهیه و آماده میکرد. کتاب سه جلدی شهید آیت نماینده مجلس و از شهدای ترور را بی وقفه و بصورت شبانه روزی زحمت تهیه و تدوین و جمع آوری عکسها و اسناد آنرا به تنهائی انجام داد. کلیه انتشارات روابط عمومی مجلس آنزمان گواه  و مدیون خدمات حاج احمد است . همزمان نمایندگان مجلس را برای اعزام به جبهه های دفاع مقدس بسیج میکرد ، هر پانزده روز یکبار بصورت محرمانه لیستی هفت تا ده نفره از نمایندگان مجلس شورای اسلامی را با آمادگی آنان تهیه میکرد و از طریق ارتش با هواپیمای سی 130 و بهمراه خودش و یا حقیر به خط مقدم جهت آشنایی از وضعیت جبهه ها و روحیه دادن به رزمندگان بمدت یک هفته اعزام می کرد . فرماندهی بسیج محل خود واقع در خیابان گرگان نظام آباد تهران نیز بر عهده اش بود ؛ و خود نیزدر جبهه ها و چه  اعزام رزمندگان حضوری چشمگیر داشت.

در برگزاری یادواره شهدا سر از پا نمی شناخت، یادم می آید سال 1362 قرار شد سالروز شهادت شهدای هفتم تیر مراسم بزرگی در مقابل ساختمان مجلس قدیم با حضور شخصیتها و مردم همیشه در صحنه برگزار شود. همانگونه که ذکر آن رفت به کارهای کوچک بسنده نمی کرد. تاریخ مراسم های مردمی و بزرگ اعزام به جبهه ها و ... مقابل مجلس گواه این مدعاست. از چند ماه قبل با پیگیری هایش دریافت که در شهر اصفهان یک عکاسی وجود دارد که عکس های متری بر روی کاغذ عکاسی چاپ میکند (امکانات آنروز چاپ عکس بزرگ بصورت بنر میسر نبود و بصورت دستی در تاریکخانه انجام میشد) در چند نوبت به اصفهان سفر کرد و تعداد 27 عکس شهدای هفتم تیرمجلس در ابعاد سه در سه متر را تهیه و در حیاط مجلس بر روی بوم جداگانه چسبانیده و همه را در داخل خانه های نمای اصلی مجلس بصورت کلمه الله اکبر نصب کردیم. در روز برگزاری مراسم ،تصاویر شهدا که مزین نام زیبای الله اکبر بود توجه همگان را جلب و این عکس در سرتاسر رسانه های داخلی و خارجی منتشر گردید.

به فقرا کمک میکرد، برای مدارس کتاب  و کتابخانه تهیه و مجانی اهدا میکرد؛ با اتومبیل شخصی پیکان خود که آنروزها بصورت قسطی خریداری کرده بود همیشه مسیر رفت و آمد به منزل را بصورت مجانی مسافر سوارمیکرد وقتی به ایشان میگفتم این چه کاریست ؟ میگفت :باید به مردم کمک کرد..این ماشین که خالی ست.بنزین هم میسوزد پس چه بهتربه مردم کمک کنم، ضمنا در مسیر هم با مردم گفتگو میکرد و در بحثهای سیاسی آنزمان شرکت میجست و از حقانیت انقلاب و نظام دفاع میکرد. عاشق امام بود. در سالگرد مجلس و دیدار با امام علیرغم عشق و علاقه اش به امام ، کارت دیدار با امام خمینی (ره)در حسینیه جماران را  در آخرین لحظه به من داد و گفت: تو فرزند شهیدی!.

شهید کعبه حاج احمد عشق به معبود داشت و در ایام حج سر از پا نمی شناخت در خدمت به خلق خدا و در ایام سفر معنوی بیت الله الحرام بعنوان سرناظر کاروان عاشقانه بسوی مکه و مدینه می شتافت.

حاج احمد شهریاری در آخرین سفر خود به بیت الله الحرام ، روز ششم ذیحجه سال 1366، بود که بهمراه حاجیان ایرانی و برخی از حجاج سایر کشورها که به صف ایرانیان پیوسته بودند ، راهپیمایی عظیم برائت از مشرکین را در مکه معظمه آغاز کردند .

 حجاج بیت الله الحرام در این راهپیمایی باشکوه ضمن اظهار تنفر از آمریکا و اسرائیل ، از همه کافران و مشرکان اعلام برائت نموده ، مسلمانان سراسر جهان اسلام را به اتحاد ویکپارچگی ، جهت مبارزه بی امان با سلطه قدرتهای شیطانی ، در راس آنان شیطان بزرگ آمریکای جنایتکار ، دعوت نمودند .

گویی در و دیوار شهر مکه و ملائکه آسمان ، همصدا با حجاج شعار می دادند . عرب و عجم ، مبهوت و مسحور این طنین الهی شده بودند .

 راهپیمایان ، پس از استماع پیام تاریخی حضرت امام خمینی ( ره) ، با شعار الله اکبر ، لا اله الا الله و مرگ بر آمریکا برای ادای نمازمغرب روانه حرم شدند . پس از طی مسافتی ، در حالی که جلوی جمعیت عظیم راهپیمایان ، زنان و گروهی جانبازان در حرکت بودند ، ناگهان ستونهایی از نظامیان آل سعود هویدا شد . آنان لحظه ای بعد ، به طرف صفوف حمله کردند و با باطوم بر سرو روی زائران بی گناه کوبیدند . این گروه ازیک سو ،  و گروه دیگری نیز از بالای پله ها و ساختمانها ، سنگ و آجر ، آهن ، شیشه و بلوک سیمانی بر سر و روی مردم  می ریختند . پس از آن ، شلیک گازهای سمی و خفه کننده آغاز شد و به دنبال آن رگبار گلوله ها به قصد کشتن راهپیمایان برائت ازمشرکین به سوی آنان سرازیر گردید و پیکرهای پاک آسمانی که جرمشان اعلام برائت و بیزاری از آمریکا ، اسرائیل و ایادی ناپاک آنها  بود ، درخاک و خون غلتیدند .

گرامی باد یاد وخاطره شهید مکه شهید حاج احمد شهریاری شهیدی که درحرم امن الهی ، به مقام امن الهی ره یافت.

    سوغات

خاطره از : آقای عباس صداقی

کتم را آویزان کردم و برگشتم و نشستم روی صندلی ، پشت میز کارم و چشم در چشم مردی شدم که زل زده بود به من و به پهنای پنجه دستش شناسنامه گرفته بود سمت صورتم . دختربچه ای با صورت رنگ پریده کنارش ایستاده بود و او هم خیره نگاهم می کرد گرسنه بود ، حتم دارم که گرسنه بود چشمهایش این را می گفتند نمی دانم تا به حال خیره به چشمهای گرسنه ای نگاه کرده اید. چیزی شبیه چشم روزه دار دم افطار است ؛ با یک فرق اساسی که توی چشم گرسنه یک دردی هست و یک چیز دیگر که می ترساندت .

تجربه به من ثابت کرده بود که حتی اگر اخلاق را رعایت نمی کنی ، باید رعایت یک گرسنه را بکنی و حالا دو گرسنه دردمند روبرویم بودند که از بد حادثه سراغ نمایندگانی را می گرفتند که در تهران ملاقات نداشتند و فقط در شهر خودشان با مردم دیدار می کردند برای این کار دلیل منطقی هم داشتند که (( چرا مردم گرفتار و دردمند با کلی هزینه و اتلاف وقت آن همه راه را بکوبند و بیایند و کار بشود یا نشود .)) همین دلیل منطقی را به آن آقا منتقل کردم با تأنی و لحنی دوستانه و برخی دلایل منطقی دیگر . در تمام مدتی که دلایل کاملاً منطقی و اداری ام را می گفتم به چشمهایم خیره شده بود و همانطور دستش و شناسنامه هایی که نشمرده می شد فهمید زیادند را گرفته طرف من و دختر هم از کنارش تکان نمی خورد . انگار عضلات بدن هردویشان خشک شده بود پلک هم نمی زدند . دلایل منطقی ام که تمام شد ، لحظه ای درنگ کرد ! بعد دختر را روی صندلی نشاند و برگشت سمت من و با همه توانش فریاد زد :

این شناسنامه ها رو بشمار !، بشمار! ، ندارم ،‌به خدا ندارم !. دخترم ، همین دخترم از وقتی که به دنیا اومده مریضی قلبی داره . الان نه سالشه و باید اورژانسی بستری می شد . اورژانسی ، همش نه سالشه . از اون وقتی که به دنیا اومده و فهمیدیدم ،توی بیمارستان (...) وقت عمل گرفتیم و الان چند وقت می شه؟ ها؟ چند وقت می شه؟ تاحالا بستریش نکردن ،‌تاحالا ننونستیم بستریش کنیم !!...  .

عصبانی بود ، عصبانی کلمه مناسبی برای گفتن حال آن مرد نیست و می دانستم که این حرفها هم آخر این مسئله نیست، می دانستم یک قدم تا یاغی شدن مرد باقی مانده و از شرح دادن دردهایش در میان یک عده غریبه که امید داشت مشکلش را حل کنند و حل نشده بود بیشتر عصبانی می شد و یک قدم مانده بود تا یاغی شود و شد.

دارم بهتون می گم ،‌گوش کنین دارم بهتون می گم اگه همین امروز ، همین امروز این قضیه حل شد، که ‌شد ،‌نشد ،‌جلوی چشماتون و باقی این مردم و این مجلس خودم و دخترمو آتیش می زنم و جونمو خلاص می کنم و ... .

مستأصل شده بودیم نه از این بابت که در روند کاریمان اختلال ایجاد کرده بود و باعث تجمع باقی حاضرین و تشویش دیگر مراجعین شده بود و با اینکه تهدیدش ،‌تهدید انجام شدنی بود تمهیداتی برای این قبیل مراجعین و چنین لحظاتی پیش بینی شده بود تا خدای نکرده فردی از سر ناچاری اقدام به عملی نکند که جبرانش مشکل باشد استیصال ما از بابت احساس همزاد پنداری با هموطنی بود که خواسته به حقش را نمی توانستیم برآورده کنیم ، در همان حالی که ایشان را دعوت به صبر می کردیم و اوضاع را به سامان ، ‌متوجه همکاری شدم که از طبقات دیگر به محل کارما آمده بود و ناخودآگاه پرسیدم :

-        آقای ... شما توی بیمارستان ... آشنایی چیزی نداری ؟

کمی مکث کرد و گفت :

-        خواهرم که اونجا بستری بود با یه نفر آشنا شدم ،‌چطور مگه ؟

قصه مرد و دخترش را گفتیم و خواستیم که تماس بگیرد :

-        ببینم چی می شه ، قول نمی دم .

این حرف که گرهی از احوال به هم پیچیده مرد و دخترش و ما را باز نمی کرد ، گفت و رفت.

شنیده بودم که مؤمنین تا از کاری اطمینان  حاصل نکنند قولی نمی دهند،‌ ولی در آن شرایط تمام فکر و ذکرمان این بود که آن مرد را آرام کنیم و مراقب باشیم تا تهدید خود را عملی نکند تا اینکه همکارمان تماس گرفت که :

زنگ زدم ،‌گفت راهنمائی شون کنید بیان بیمارستان، انشاءاله حل شه .

دو روز بعد از این اتفاق بود که یک باره دیدم آن پدر مجدداً به دفتر آمد یک دفعه تمام اتفاقات دو روز قبل از ذهنم گذشت و زیر لب گفتم ((خدایا خودت رحم کن))  سلام و احوالپرسی کرد . سلامش ترسم را ریخت توضیح داد که دخترش را بستری کرده اند و لیستی هم از لوازم پزشکی مورد نیاز همراه داشت .

رفتم هلال احمر گفتند دارند و به قیمت پایین هم می دهند ولی شرمنده پول اونم ندارم .

پرسیدم چقدر و گفت . با یکی از همکاران مشورت کردیم و ایشان هم با دیگر همکاران و همگی هزینه خرید تجهیزات را دادیم . احساس خوشایندی داشت ، حس می کردم که همکاران در آن روز رفاقت بیشتری نسبت به یکدیگر ابراز می کنند و مهربانتر شده اند .

حدوداً یک ماه از این موضوع گذشته بود که یک روز صبح ، آن مرد دوباره آمد و البته این بار خوشحال .

-        می خوام بگم عمل قلب دخترم موفق بود . اومدم تشکر کنم و اگر هم قبول کنید دو تا دبه ماست از شهرمون براتون آوردم .

با خوشحالی به شهرش برگشت و سوغاتش را برایمان باقی گذاشت . سوغات ماست شیرینش و شیرینی حس زیبای همنوع دوستی را .

 

 

منتظر دریافت مقالات دیگر از بازنشستگان گرامی هستیم.

 

 

 

یادداشت ها